علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

عیدت مبارک پسر گلم

1393 گل پسر مامان و بابا دومین بهار زندگیت مبارک ایشالا... همیشه شاد و سلامت باشی واسه منو بابایی همین کافیه.   چون هفت سین امسالمون شمع بود تو همش در حال فوت کردن شمعها بودی. این عکسم کنار هفت سین خاله رقیه ازت گرفتم . این یکی هم هفت سین خاله زهره و عمو مرتضی هست.     این یکی هم خونه عمو هاشم.   میخواستم کنار همه ی هفت سینا ازت عکس بگیرم اما نشد.... ...
6 ارديبهشت 1393

13 به در بارونی...

روز 13 به در ما آباده بودیم و هوا هم خیلی سرد و بارونی بود رفتیم با بابابزرگ مامانی ولی چون بارون میومد برگشتیم این عکسم توی راه برگشت ازت گرفتیم جای قطره ی بارونم روی لنز دوربینه.... واسه ناهار اومدیم خونه دایی صادق توی باغچه خونشون گل لاله واژگون بود که خیلی خوشگل بود که منم.... ...
1 ارديبهشت 1393

سفر به بوشهر در ایام نوروز

هفته ی اول عید با عمه زهرااینا رفتیم بوشهر که خیلی خوش گذشت و تو کلی توی آب و شن بازی کردی عزیزم. آجی سارینا خدای ژست و علی آقا هم بازیگوش و حواس پرت. این کوچولو هم اسمش حسین بچه ی دوستای عمو مهدی که بوشهر زندگی میکردن وهمبازی شما شده بود. کنار دریا که رفتیم به پوستت ضد آفتاب زدم پشت دستت یادم رفته بود شب که برگشتیم خونه دیدم پشت دستت کامل سوخته بود آخیییییی ولی یه کار خوب که انجام دادم این بود که لباس آستین بلند وشلوار تنت کردم تا بدنت نسوزه  اما اجی سارینا که مایو پوشیده بود کل بدنش سوخت اینم از دستای کوچولوت وقتی برگشتیم ببین چه کثیف شده به قول خودت " بای بای " یعنی وای...
29 فروردين 1393

روز های پایانی سال 92 و خانه تکانی

خوشگل مامان از بس موهات بلند شده همش میاد تو چشمت منم اذیت میشم ولی فکر نمیکنم خودت مشکلی داشته باشی آخه هر وقت با دست میزنمش کنار خودت دوباره میریزی تو چشمات منم اینجا واست موگیر زدم ... یواشکی   عاشق حرف زدن و بازی کردن جلوی آینه هستی باور نمیکنی میتونی ببینی..... اینجا هم موش شدی  و در آخر بوووووووس   ناگفته نماند خیلی کمک من و بابایی کردی توی خونه تکونی وروجک ...
23 فروردين 1393

تولد دوستم راتین که رفته بودم.......

این عکسارو دایی محمد ازت گرفته ولی متاسفانه عکسی با راتین نداری چون آقا راتین گل شب تولدش گریه میکرد و بغل باباش بود فکر کنم از شلوغی خیلی خوشش نمیومد وقتی هم میخواست شمعای کیکشو فوت کنه حالش بهتر شده بود همه ی بچه ها هم دورش بودن ولی دوباره متاسفانه این بار شما گریه کردی و نرفتی پیششون این شد که فقط عکس خودتو دارم..... ...
19 اسفند 1392

آخ جون بادکنک بازی

قربون پسر گلم بشم که عاشق بادکنکه ولی مامان خیلی میترسه که توی صورتت بترکه....  این بادکنکای تولدته چند روز بعد از تولدت بادکنکارو بردیم خونه بابا جون اینا و ریختیمشون توی اتاق دایی محمد تو هم از خوشحالی نمیدونستی چطوری با اینا بازی کنی آخه وقتی خونه خودمون بود من گذاشته بودمشون توی کمد دیواری ودرشم بسته بودم تا شما نری بترکونی تو صورت و چشمت و خدای نکرده بترسی. اصلا یادم به این عکسات نبود که همزمان با عکسای تولدت بزارم ولی اشکال نداره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست مگه نه.... ...
15 اسفند 1392